II پری نوشته ها ممنون می شم اگه آدرس وبلاگتون رو توی باکسی که می خواید نظر رو بنویسید، بذارید نظرهای خصوصی رو نمی خونم آهنگ های بسیار زیبایی رو برای وبلاگهاتون انتخاب می کنید..اما تا حالا فکر کردید که ممکنه یکی مثه من یه آلبومِ زیبا رو پِلِی کنه، همه ی وبلاگا رو باز کنه وشروع کنه به خوندن؟ حالا اگه سه تا از اون وبلاگا آهنگ داشته باشن... واقعن آزاردهنده ست بچه ها! باور کنید بارها از وبلاگخونی پشیمون شدم و همه صفحه ها رو بستم و رفتم نشستم آهنگمو گوش دادم اگر امکان داره آهنگای وبلاگتون رو بردارید، یا حداقل قالبی استفاده کنید که دکمه ی استاپ توش تعبیه شده برای آهنگ وبلاگ خلاصه که شرمنده نظرمونو گفتیم و یه درخواست کردیم همین http://s-pourya-salehi.mihanblog.com 2017-07-28T08:46:59+01:00 text/html 2015-12-22T10:54:04+01:00 s-pourya-salehi.mihanblog.com سید پوریا صالحی :) http://s-pourya-salehi.mihanblog.com/post/128 <img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/207/618129/1654222_473929582735578_723757912_n.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="334" hspace="0" vspace="0" width="487"> text/html 2014-05-06T01:48:18+01:00 s-pourya-salehi.mihanblog.com سید پوریا صالحی زندگی هنوز "شیرینـ"ـی هاشو داره http://s-pourya-salehi.mihanblog.com/post/127 <img src="http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/207/618129/DSC_0g330.jpg" alt="" align="bottom" border="0" height="280" hspace="0" vspace="0" width="374"><br><font size="3" face="times new roman,times,serif">-قدم به قدم این زمین سنگلاخی را<br>پای برهنه تا "خدا نمی داند کجا"<br>خونیاری کرد<br>سیگاری گیراند<br>و رو به آسمان<br>فحشی فریاد زد وُ خشک شد.<br>من اما هنوز صدای فریاد او را می شنوم:<br>«<font color="#3333FF">مرد کوه درد است</font>».<br>محلی ها می گویند کوه کافر است<br>من اما مناجاتِ کوه را می شنوم هنوز<br>پژواک صدای خش دار و خسته اش:<br>+«<font color="#3333FF">گسیختگیِ سریع در گسلهای پوسته ی شادی را می خواهم.<br>صدای آزاد شدنِ انرژی لبخند<br>وقتی که تو پای کوهم را می نشینی<br>و به دهانِ بازِ بی صدایم می خندی</font>»<br><br>-من لبخند کوه را می بینم!!!<br><br>+«<font color="#3333FF">کفِ صافِ پاهایت را بر اندامم بگذاری وُ<br>من بلرزم بر خودم<br>وجودم را آتش به کام کشد،<br>تن خسته ات را به من تکیه دهی<br>و سینه هات مرا آتش فشان کند</font>»<br><br>-و حالا کوه لب هاش می لرزد و <br>سیاهی چشم هاش در مغزش می آرامند<br><br>+«ا<font color="#3333FF">ز هیجان به آغوشم بکشی<br>چشمانت به دهانم خیره شود<br>و من در لحظه لحظه آغوشت فوران کنم<br>ماگما شوم.<br>بر اندامت بلغزم و....</font>»<br><br>-کوه فکر می کند که پایانِ زندگی را چه معناییست<br>و به پرواز فکر می کند<br>و به رویا<br>و به جهانی که از کودکی ساخت، اما حقیقت نداشت.<br>آرام چشمانش را می بندد...<br><br>+«<font color="#3333FF">بر اندامت بلغزم و بعد...<br>توده ی عظیمِ خاکستری می شویم<br>که پروازهای بیهوده را کنسل می کند</font></font><font size="3" face="times new roman,times,serif"><font size="3" face="times new roman,times,serif">»</font><br>بامداد/16/اردیبهشت/1393<br>پرا<br> </font> text/html 2014-04-05T06:59:11+01:00 s-pourya-salehi.mihanblog.com سید پوریا صالحی عیدِ نو عیدِ نو..وگودبای گودبای http://s-pourya-salehi.mihanblog.com/post/121 <font face="times new roman,times,serif" size="4">سلام<br>میخواستم برای عیدی بغلت بکنم،البته فقط بخاطر تو، چون تو گفته بودی دلت میخواد برای عیدی بغلیمان بکنی(یعنی یک بغل مارا بکنی) ما هم که دل شکن نیستیم. بت شکن بوده ایم، توبه شکن و حتا قند شکن بوده ایم اما دل شکن هرگز.<br>"ما" را البته همان "من"ِ چند میکروگرمی بخوان.<br>یک تماس تلفنی هم کارمان را راه می انداخت البته، میدانم که از صدای گرفته و خش دار من خوشت می آید آخر شیطون؛ ما اما به تلگراف بسنده کردیم تا با انگشتانم که چقدر دوستشان داری روی ماهت را ببوسم. کارِ روزگار است دیگر، شنیده ام حقوق بالایی هم برای آن میگیرد. آخ که چقدر آرزو داشتم جای او می بودم در این اوضاع بی کاری.<br>عید آمد. همان عیدی که نماد جدایی ماست. اصلن مریض است کثافت!... من اما مریض ها را دوست دارم.<br>عید آمد. و من میدانم عاشق قدم زدن روی پل طبیعت کارون هستی با من-در عیدها، فقط با من- اما نشد دیگر...حقوق میگیرد دیگر...بالا تازه...<br>این عید هم آمد و گذر کرد و تو هنوز زبان خودت، زبان خودم، زبان خودش و خودشان را نمی فهمی. جای فاعل ها را عوض کردم، چه، شاید در کوی بی وفاییِ تو، دستورِ ظالمانه ی زبان اینچنین باشد.</font><br><font face="times new roman,times,serif" color="#66CCCC" size="3"><font color="#993300">صدام که خونده اینو</font><br>15 فروردین 1393<br>جاده ی برگشت از شیهون به اهواز<br>سید پوریا صالحی</font>