با رخصت از آقام فروغ
دوست دارم شعرهایم را با " وَ " آغاز کنم تا بدانید چقدر حرف ِ ناگفته از گذشته دارم و ناتوانم از گفتنش
و این روزها برای من
عشق واژه ای لاتین است
که من چقدر نمی فهممش
که من چقدر دیکشنری ندارم.
و من چقدر پول ندارم که دیکشنری بخرم
که بفهممش
که عاشق بشوم.
پرا
21/11/90
4:20
برای زادروز رفیق ِ روزهای سرد ِ زمستان 88
چرا باید نگران ِ آغاز این شعر باشم وقتی بنام ِ تو ، به نیت ِ قربت ِ تو آغاز می کنم بی بی باران؟
آنقدر همه چیز ِ این دنیا وارونه شده که حتا می شود شعر را با خداحافظ آغاز کرد و با سلام میراند!
زادروزت شاد باد رفیق ِ روزهای سرد ِ زمستان ِ 88!
امشب در ِ بیمارستانی که آنجا زاده می شوی
سیگار می کشم،
قدم می زنم
امشب نوری از انتهای کهکشان تاریک
به سیاره ای خاکستری خواهد آمد؛
و من نگرانم که نکند سرنوشت بازیش بگیرد وُ
تورا جایی دور تر از اینجا که من
فرود بیاورد!
امشب صدایی متولد خواهد شد
که تا بی انتهای افسردگی من
نفوذ خواهد کرد وُ
یک شاخه گل ِ امید برایم خواهد چید.
امشب
در میان این برگه های کاهی
واژه ای زاییده خواهد شد
که بوی ِ خاک ِ باران خورده خواهد داد!
وقتی دیوار تو باشی
اسیر بودن چقدر آزاد است.
وقتی مرهم تو باشی
خنجر خوردن چقدر شیرین است.
وقتی که کرم تو باشی
مردن چقدر آرام است
بی فشار است
مهربان است!
زادروز ِ تو
روز هبوط ِ آخرین منجی آسمانی است
برای من!
پرا
18/11/90
اهواز
قسم (قسمتی از یه شعر بلندتر از این)
از لحاظ ِ سطح ِ روشنایی
گاهی زندگی آنقدر تنگ می شود
که
ریاضی
می شود لم دادن روی تخت ِ آرمیدن
نامجو
می شود صدای خدا
و یک فنجان چای
می شود آزادی!
گاهی دروغ را راحتتر از راست
باور باید کرد!
گاهی دروغ در کنج ِ انجماد
راهی برای شادی شقایق ها ست!
پرا
17/10
10:34
برچسب ها:
این شعر پ.ن دارد! برای ِ یک دوست این شعر انتخاب و پست شد ،
مرگ کیهان
نترس!
برای یک تنها
مُردن ِ یک ساس
ویران شدن ِ پیله ی پروانه نیست!
͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏
باد می آید وُ
مانتراها را به گوش اجنه می رساند،
و کیهان به کهولت خویش پی می برد!
غصه مخور
زندان ِ ما
پنجره ندارد
هوا ندارد
نور ندارد!
وقتی کیهان مرد
من می مانم وُ تو وُ
اورادی از نام ِ خدا
که با تنفسِ تو جان خواهند گرفت!
پرا
10/10/90
اهواز
دانلود فایل صوتی
این یک شعر نیست! یک عصبانی نوشت است
من دوست دارم شعری
بنویسم
که از هیچ زبانی
دستور نگیرد
بی زبان باشد،
بمیرد.
من دوست دارم ساختارِ
جملات
زیرِ پای احساسم له
شود
و بعد
بروم جایی که مردمش
اینگونه سخن می
گویند مثلن:
در مُرد این میان خواهد
روزی برگه های کاهی پوریا!
پرا
اهواز
3:17
21/9/90
برای دوست ِ عزیزم هادی که در سوگ ِ پدر نشسته است
ناگهان مرگ
عصای ِ سالیان ِ
تاتی-تاتی کردنت را می گیرد
و با خود به گندمزار ِ موهای ِ شازده کوچولو می برد
و تو می مانی!
می مانی تا در این دردْ سرای ِ سرد
بر خود بلرزی و گام های لرزانی برداری
که دل ِ ما را می لرزاند!
و تو اشک خواهی ریخت
اشک هایی که
دیواره ی دل ِ درد کشیده ام را
آب خواهد کرد
و آه هایی خواهی کشید
که زمستان را بیست و چاهار روز زودتر
به آغوش ِ یلدا می آورد.
و تو
آه...!
تو
تو هادی!
آه مکش!
که آه َت
خانه ی از حصیر ساخته ی " دلخوشی ِ دروغین " ِ مرا
خواهد سوزاند.
نلرز هادی! نلرز!
گذر از این زمستان
قدم های محکم ِ تو را می خواهد
فقط اشک بریز!
تنها سهم ما از این تناسخ لعنتی
همین قطره هایی است
که آنها هم ما را ترک می کنند.
پرا
فایل صوتی
سه بوسه اختلاس
دارم بر می گردم روستا!
تو یک بوسه برای مادرت فرستاده ای،
یک بوسه برای پدر
یک بوسه برای پری!
.
..
...
من بزرگترین اختلاس ِ دنیا را خواهم کرد.
پرا
20/8/90
16:20
10 آبان- روز تولد
باران می آمد،
باران می آید،
و هر دو روز 10 آبان
بود؛
مسافری خسته
از روستایی
دورتر از ناکجای هر
آنچه انسان می پندارد
از پشت ِ دریاهای
بلوری
با قایقی شکسته
به دشتی خاکی رسید،
و تمام ِ دریاها
بیابان شد!
پاها
خسته؛
دست ها
بی جان؛
چشم ها
...
چشم ها به آسمان
نگریست وُ گریست
و کسی صدا زد:
سلام غریبه!
͏͏͏͏͏ ͏ ͏ ͏ ͏
باران می آمد،
باران می آید،
و هر دو روز دَه ِ آبان بود؛
مسافری خسته
از روستایی
دورتر از ناکجای ِ هر آنچه انسان می پندارد
به ایستگاه ِ راه آهن رسید؛
تمام ِ مقصودش
دیدن ِ پائیز ِ پایتخت بود!
پاها
خسته؛
دست ها
خالی
چشم ها
...
چشم ها به درختان نگریست وُ گریست؛
و کسی صدا زد:
سلام غریبه!
͏ ͏ ͏
͏
باران می آید
و امروز 10 آبان است؛
من،مسافری خسته از
نیافتن ِ نشانی ِ روستایم
در خیابان های سرزمینی خاکی
قدم می زنم
و کسی مرا صدا می زند:
سلام غریبه!
چشمانم به چشمانش نگریست وُ گریست!
امروز 10 آبان است
زادروز ِ زایش ِ زندان
برای این تن
و من چگونه سالروز ِ اسارت ِ خویش را
جشن بگیرم وقتی
قرص هایی در جیب دارم
که وِرد ِ رفتن بر آنها خوانده ام؟
پرا
قرص قرمز، تاکسی زرد
پس از طوفان ِ پاییز
برای من همین دل مانده بود وُ
قرص ِ قرمزی
که مرا تا دریاچه ی ارومیه
زنده نگه داشت،
و بعد
زمستان لب های زمین را بوسید.
پرا
28/7/90
آقامون فروغ
جوابی به جواب ِ خواهرم

-خواهرم: نمی دونم چرا هروقت عکس پروفایلتو می بینم گریه م میگیره؟! واقعن چرا؟
-من:
چون
من هم،
چون توهم،
چون همه ی آنها که شبیه ِ ما
آنقدر خواندند
که چشمان ِ همه ی مردُم ِ به غیر از ما
ضعیف شد
تار شد.
ما آنقدر خواندیم
ما آنقدر فهمیدیم
که چشمانشان ضیف شد وُ
ما را ندیدند.
پرا
26/7/90
اهواز
باز هم برای خواهرم
مینی
مینی
هــِــه!
مینیمال!!!
مینیمال یعنی اسکناس ده هزار تومانی چاپ شد!
هْـــــــــــــــ !
کاش سه صفر ِ جلوی ادبیات را بردارند،
شاید دوباره " آنا کارنینا
" ارزشش را بدست آورد
و
"لوین" لبخند زد.
پرا
25/7/90
اهواز
ای اهالی ِ زمین...
نگران نباش پری!
"نامه ها" که نوشته شدند
رگ ِ دست ِ راستم را
طوری می بُرم
که چشم ِ راستم
گریستن را بیاموزد.
پرا
22/7/90
اهواز
قدم زنان بر روی جدول ِ پارکی که پاییز به آن حمله کرده
سکوت و من
هر دو با "سین" آغاز می شویم
و به مرگ پاییز اعتقادی نداریم!
من زنده زنده
برگ های مرده را
تنها می گذارم
ترک می کنم،
و نام تو را که می دانم با "سین" آغاز نمی شود
فراموش
می
کنم.
پرا
21/7/90
16:41
امان از دستت!دستت
دلیل ِ مهمی
برای "بودن" باید بوده باشد
چیز ِ مهمی برای دیدن
دلیلی حتا مهم تر از عینک های سبزِ من
دلیلی برای "دوگانگی" باید بوده باشد
زندگی دو روز است
یک روز، پنجشنبه شب
یک روز، عصرِ جمعه
انتخاب با ماست!
پرا
19/6/90
حبیبم اگر خوابه،طبیبم رو می خوام
در میان ِ کوچه ی زخم،
سرما خورده ی
پاییزی که به گمانم برادرم بوده
فریاد می کشم :
من سرما خورده ام
پیدا کنید پرتقال فروش مرا!!!
پرا
من، به زمان دیگری تعلق دارم
کودکان فال فروش! دستم را که میگیرید، قلبم را له میکنید
جایی نزدیک همین حوالی ِ
رویاهای پرپر شده
کودک ِ فال فروش
دست مرا محکم می چسبد
جایی نزدیکتر از ما به حوالی ما
خدا از شمال، ما سه تن را می بیند؛
و بعد ما به دست هایمان خیره می شویم
که یعنی انگار او را ندیده ایم، نشناخته ایم
سمیه از انقلاب دور می شود،
من عزم آزادی می کنم،
کودک می شکند
خرد می شود
و خدا...
تنها می ماند
هو الله احد؛
خداوند مازوخیسم دارد
و ما از خود آزاریش زخم خورده ایم،
خسته ایم.
پرا
17:13
1/7/90
مه ِ رقیق ِ صبحگاهی با شمشیرهای نوری که از پس ِ آن امید را نوید می دهد
"دوستت دارم" ِ روی بخار ِ شیشه را
با آستین ِ خسته از گریه ام
پاک می کنم؛
گل ها ویار ِ خورشید دارند
گناهی ندارند که من دلتنگم
پرا
16/16/139اهواز
تبلیغات
