تبلیغات
II پری نوشته ها
II پری نوشته ها
نگا! بخدا شاید دیگه هرگز چیزی نسرودیما!
:)




سه شنبه 1 دی 1394-18:54



زندگی هنوز "شیرینـ"ـی هاشو داره


-قدم به قدم این زمین سنگلاخی را
پای برهنه تا "خدا نمی داند کجا"
خونیاری کرد
سیگاری گیراند
و رو به آسمان
فحشی فریاد زد وُ خشک شد.
من اما هنوز صدای فریاد او را می شنوم:
«مرد کوه درد است».
محلی ها می گویند کوه کافر است
من اما مناجاتِ کوه را می شنوم هنوز
پژواک صدای خش دار و خسته اش:
گسیختگیِ سریع در گسلهای پوسته ی شادی را می خواهم.
صدای آزاد شدنِ انرژی لبخند
وقتی که تو پای کوهم را می نشینی
و به دهانِ بازِ بی صدایم می خندی
»

-من لبخند کوه را می بینم!!!

کفِ صافِ پاهایت را بر اندامم بگذاری وُ
من بلرزم بر خودم
وجودم را آتش به کام کشد،
تن خسته ات را به من تکیه دهی
و سینه هات مرا آتش فشان کند
»

-و حالا کوه لب هاش می لرزد و
سیاهی چشم هاش در مغزش می آرامند

+«از هیجان به آغوشم بکشی
چشمانت به دهانم خیره شود
و من در لحظه لحظه آغوشت فوران کنم
ماگما شوم.
بر اندامت بلغزم و....
»

-کوه فکر می کند که پایانِ زندگی را چه معناییست
و به پرواز فکر می کند
و به رویا
و به جهانی که از کودکی ساخت، اما حقیقت نداشت.
آرام چشمانش را می بندد...

بر اندامت بلغزم و بعد...
توده ی عظیمِ خاکستری می شویم
که پروازهای بیهوده را کنسل می کند
»
بامداد/16/اردیبهشت/1393
پرا



سه شنبه 16 اردیبهشت 1393-10:48



عیدِ نو عیدِ نو..وگودبای گودبای

سلام
میخواستم برای عیدی بغلت بکنم،البته فقط بخاطر تو، چون تو گفته بودی دلت میخواد برای عیدی بغلیمان بکنی(یعنی یک بغل مارا بکنی) ما هم که دل شکن نیستیم. بت شکن بوده ایم، توبه شکن و حتا قند شکن بوده ایم اما دل شکن هرگز.
"ما" را البته همان "من"ِ چند میکروگرمی بخوان.
یک تماس تلفنی هم کارمان را راه می انداخت البته، میدانم که از صدای گرفته و خش دار من خوشت می آید آخر شیطون؛ ما اما به تلگراف بسنده کردیم تا با انگشتانم که چقدر دوستشان داری روی ماهت را ببوسم. کارِ روزگار است دیگر، شنیده ام حقوق بالایی هم برای آن میگیرد. آخ که چقدر آرزو داشتم جای او می بودم در این اوضاع بی کاری.
عید آمد. همان عیدی که نماد جدایی ماست. اصلن مریض است کثافت!... من اما مریض ها را دوست دارم.
عید آمد. و من میدانم عاشق قدم زدن روی پل طبیعت کارون هستی با من-در عیدها، فقط با من- اما نشد دیگر...حقوق میگیرد دیگر...بالا تازه...
این عید هم آمد و گذر کرد و تو هنوز زبان خودت، زبان خودم، زبان خودش و خودشان را نمی فهمی. جای فاعل ها را عوض کردم، چه، شاید در کوی بی وفاییِ تو، دستورِ ظالمانه ی زبان اینچنین باشد.

صدام که خونده اینو
15 فروردین 1393
جاده ی برگشت از شیهون به اهواز
سید پوریا صالحی



شنبه 16 فروردین 1393-15:59











آرشیو


نویسندگان


جستجو